تبليغاتX
...سكوت آخر

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

بهترین و زیباترین چیزهای جهان را نه میتوان دید نه میتوان لمس کرد...بلکه میتوان با قلب احساس کرد!

شنبه 26 فروردین1391
م : ن : Melika

...آغاز بي انتها

مدتي بود كه حال و حواي نوشتن از سرم پريده بود ...

مثل حال و هواي درس و دانشگاهو...

حال اينكه بشينم دوباره فكر كنم به اينكه كجام و چي مي خوام از زندگي

به اين تلنگر بزرگ كه دارم بزرگ ميشمو 

چقدر دنياي بزرگا كوچيكه

ديگه حتي حوصله خوندن مطلباي بيشتر از يكي دو خط رو ندارم

انگار دنبال يه چيزي مي گردم

حتي بعضي موقع ها پشت اين مانيتور مي شينم 

بدون اينكه دنبال چيزي باشم

يعني واقعا 1سال گذشت

چقدر من عوض نشدمممممممممممم!

باعث خوشحاليه



شنبه 29 بهمن1390
م : ن : Melika

...فكر

به تو فكر مي كنم

مثل دردي در گلو

كه به كلام نمي آيد

به تو... 

به لحظه هايي كه بي تفاوت گذشت 





چهارشنبه 21 دی1390
م : ن : Melika

...پلك خدا

شده با گوش كردن يه آهنگ به وجد بياي و دلت بخواد پر بكشي به عمق روياهات؟

روياهايي كه روزتو باهاشون شب مي كني و شب رو هم به اميد گذر سفيدشون تو خواب ميرسوني تا روز

مي دوني امروزا دلم به چي خوشه؟

به آرامشي كه دارم و با هيچي عوضش نميكنم

به لبخندام

جديدا وقتي تو خيابون راه ميرم وقتي به آدمها به چهره ي خسته

 و معصومانه شان نگاه مي كنم

تازه يادم ميوفته چقدر اين روزا دلتنگ يه نگاهم از سر معصوميت

نبض انرژيم زده ميشه و باز مي رم تو روياهام

به روياي ديدن نگاه واقعي 

به روياي گم شدن تو پلك خدا

به افتادن تو يه گودال پر از برف و ...

باز ميام تو واقعيت و همون نگاه رو جلو چشام ميبينم...

پلك ميزنم...

صداي آهنگ رو زياد ميكنم...

رد ميشم...





شنبه 26 آذر1390
م : ن : Melika

...به فا صله يك ديوار

خورشيد طلوعش را از تو دريغ نكرد ...

اما تو به درخشش ماه چشم دوختي ...

ماه مي درخشيد 

اما...

 با  تكه هاي شكسته اي از  خورشيد ... 






چهارشنبه 11 آبان1390
م : ن : Melika

...قفس شيشه اي

دلم به قدر يه پروانه نازك شده ...

انقدر نوشتن برام سخت شده كه گاهي وقت ها تصميم مي گيرم ديگه ننويسم ..

 يا يه خودكار بر مي دارم و روي كاغذ رهاش مي كنم تا واژه ها باهاش مسابقه بدن...

يا ذهنم رو بهونه اي مي كنم واسه رقصيدن پلكام رو صفحه ي مانيتور ...

و چشم دوختن چندين ساعته به دايره لغات دو زبانه ي كيبورد ...خنده داره مگه نه؟

كمتر مي تونم افكارم رو متمركز اين كنم كه چي مي خوام...

چشمام  تار مي شه از نگفتن ها ...

ما خالق قفس شيشه اي خودمونيم و تصور مي كنيم اين يه واقعيته...

اما در حقيقت اين فقط چيزيه كه باورش كرديم ...






سه شنبه 26 مهر1390
م : ن : Melika

...خيسي

قطره هاي زندگي را باور كنيم ...

و بخنديم به خيسي لحظه هايمان...

كه اگر نبودند دلمان سخت مي شد از اين همه باران....






جمعه 11 شهریور1390
م : ن : Melika

...گذر

من ياد گرفتم كه زندگي ...

به چيز هايي بستگي نداره كه باهاشون بر خورد مي كني ...

بلكه به نحوه برخورد تو با اونا بستگي داره ...

من همچنين ياد گرفتم 

انساني باشم كه آرزو مي كنم باشم...

به نظر مي آد هيچ چيز غير قابل بخششي تو اين دنيا نيست...

پس فقط بايد ببخشي 



جمعه 14 مرداد1390
م : ن : Melika

...ياد

گاه با يك لبخند ...

وسعت تمام غمها در مقابل چشمانمان ذوب ميشود ...



شنبه 18 تیر1390
م : ن : Melika

...روزهاي طلايي


ميشنويم لحظه را

               تا به آنجا كه دلي آهسته و سرد روزهاي خوش گرمي را مي طلبد

و چرا ماند و آن همه را نديد 

شايد هر لحظه دلي ميشنود مارا ، اما

   به سپاس از همه ي آن روزها

      سكوتي مي كند بالاتر از فرياد....



جمعه 20 خرداد1390
م : ن : Melika

...شب آرزوها

...از ترديد هاي بي وقفه مان گذشتيم 

و نداي دل را تكرار كرديم

اما نمي دانستيم بهانه هاي كوچك زندگي 

تحمل لبخندهاي بزرگ ما را ندارند...

زندگيتون بي ترديد و پر از لبخند...!





چهارشنبه 11 خرداد1390
م : ن : Melika

...ترديد

    در اين جا اگرشعله اي روشن است، از حرارت دل هايي است كه مي سوزند و شعله ور مي شوند! 






چهارشنبه 14 اردیبهشت1390
م : ن : Melika

...او

دلم میسوزد از باغی که میسوزد

نه دیداری

        نه بیداری

              نه دستی از سر یاری 

                      مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری

 

مدت هاست که دارم با خودم کلنجار می رم..

که شرایط خیلی وقته عوض شده..

چقدر بعضی وقت ها دوس دارم نسبت به هیچ آدمی احساس بد نداشته باشم!

از هیچکس بدم نیاد

ولی بالاخره باید نشون بدم آدمم دیگه!

دلتنگم  .. دلتنگ خدا ...

هیچوقت خوب نبودم... هیچوقت امیدوارش نکردم که شاید یه کم خوبی تو وجودم باشه

دستامو به هم گره زدم دارم تلاش می کنم همه ی چیزایی که تو دلمرو بنویسم

بنویسم که شاید خوبی بعضی آدما فقط برای چند لحظه یادم میاره که منم میتونم خوب باشم...

 



چهارشنبه 17 فروردین1390
م : ن : Melika

...طرح نو

شاید ترس زندگی این است

که چشمهایمان را به روی بن بست هایش ببندیم و از ته دل بخواهیم هر آنچه را که دوس می داریم...

 

این متن همین الان به ذهنم اومد و سریع  رو کاغذ نوشتم که یادم نره و اینجا نوشتمش!



دوشنبه 23 اسفند1389
م : ن : Melika

...تو


لبانت 

به ظرافت شعر
شهوانی‌ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
که جاندار غارنشین از آن سود می‌جوید
تا به صورت انسان درآید.

و گونه‌هایت 



با دو شیار مّورب،
که غرور ترا هدایت می‌کنند و 



سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی آنکه به انتظار صبح



مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپی‌خانه‌های داد و ستد
سر به مهر باز آورده‌ام.
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت راز آتش است. 

و عشقت پیروزی آدمیست
هنگامی که به جنگ تقدیر می‌شتابد.

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر



که با هزار انگشت



به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می‌کند.

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

توفان‌ها



در رقص عظیم تو



به شکوه‌مندی 



نی‌لبکی می نوازند،
و ترانه رگ‌هایت
آفتاب همیشه را طالع می‌کند.

بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه‌های شهر 
حضور مرا دریابند.

دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند 
تا دشمنی



از یاد



برده شود.

پیشانیت آیینه‌ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفت‌گانه در آن می‌نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند.

دو پرنده بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟

تا آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وار در قالب آدمی
که پیکرت جز در خلواره ناراستی نمی‌سوزد!
حضورت بهشتی‌ست
که گریز از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.

احمد شاملو



دوشنبه 2 اسفند1389
م : ن : Melika

...خوشا به حال

خوشا به حال ما كه با چند قدم از روي همه چيز رد مي شويم...

 



یکشنبه 17 بهمن1389
م : ن : Melika

...ردي از زندگي


خيلي وقت بود يادم رفته بود لبخند بزنم...

چه دليلي دارد؟ 

كه هنوز مهرباني را نشناخته است؟
و نميداند در يك لبخند 

چه شگفتي ها پنهان است!

من برآنم كه دراين دنيا 

خوب بودن بخدا سهل ترين كارست

و نميدانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است؟




واسه اين كه تو زندگيت راحت باشي 2تا كارو بكن:

1. بدي هايي كه در حقت شده

2.خوبي هايي كه در حق ديگران كردي